چرا بدبینم؟

25e27d791cf344ccde6e019a051621da

جوزف استیگلیتز یک از تاثیرگذارترین اقتصاددانان امروز جهان، برنده‌ی نوبل اقتصاد در سال ۲۰۰۱، استاد دانشگاه کلمبیا و از منتقدان اقتصادی جهانی‌سازی و سیاست‌های نولیبرالیستی طی دهه‌ی اخیر بوده است. استیگلیتز، که زمانی رییس مشاوران اقتصادی بیل کلینتون و اقتصاددان ارشد و قائم‌مقام بانک جهانی بود، در سال‌های بعد یکی از منتقدان اصلی سیاست‌های نولیبرالی شد. در دوره‌ی بوش وی به‌شدت مخالف سیاست‌های اقتصادی وی و جنگ عراق بوده است. وی اقتصاددانان نولیبرال را بنیادگرا می‌خواند و معتقد است تاثیر بحران مالی جهانی بر این بنیادگرایی همچون تاثیری است که سقوط دیوار برلین بر کمونیسم داشت. استیگلیتز امروز از مهم‌ترین اقتصاددانان جهان به شمار می‌رود و بیشترین ارجاع در مقالات و کتب اقتصادی به آثار وی شده است.
در مقاله‌ی حاضر، وی برنامه‌ی نجاتی را که دولت‌های سرمایه‌داری پیشرفته برای مقابله با بحران در پیش گرفته‌اند ناقص و ناکارآمد ارزیابی می‌کند و چشم‌اندازی نومید‌کننده از وضعیت اقتصادی جهان ترسیم می‌کند؛ کاهش سطح مصرف در امریکا، چشم‌اندازهای کوتاه‌مدت اقتصادی امریکا واروپا، و در نهایت اتکا به الگوهای اقتصادی‌ای که بر پایه‌ی مفروضات نادرست شکل گرفته‌اند، برخی از مهم‌ترین دلایل بدبینی استیگلیتز است.[۱]
ـ اشتباه نکنید: ما شاهد بزرگ‌ترین بحران از زمان «رکود بزرگ» هستیم. از برخی لحاظ این بحران حتی از رکود بزرگ هم وخیم‌تر است چرا که در آن رکود شاهد این ابزارهای بسیار پیچیده‌ی مالی یعنی مشتقات که «وارن بوفه» از آن با عنوان سلاح‌های مالی کشتار جمعی یاد کرد نبودیم و در هنگام رکود بزرگ حجم عملیات مالی فرامرزی اصلاً شباهتی به امروز نداشت.
رخدادهای این چند هفته برای بنیادگرایی بازار چیزی مانند سقوط دیوار برلین برای کمونیسم خواهد بود. ماه گذشته در امریکا ۰۰۰ر۱۶۰ شغل از بین رفت و بدین ترتیب از ابتدای سال تاکنون ۰۰۰ر۷۵۰ شغل از دست رفته است. حدس می‌زنم که اوضاع به‌مراتب بدتر شود. مدتی قبل این را پیش‌بینی کرده بودم و متاسفانه تاکنون پیش‌بینی‌هایم تحقق یافته است.
بدبینی من چند دلیل دارد. سقوط اعتباری نتیجه‌ی آن است که بانک‌ها بخش بزرگی از سرمایه‌شان را از دست داده‌اند. و هنوز درباره‌ی میزان وام‌های رهنی و دیگر محصولات پیچیده‌ی سمی در ترازنامه‌ی آن‌ها اطمینان نداریم. رونق مصرف به اقتصاد ایالات متحده جان می‌دهد. وقتی میانگین پس‌انداز صفر باشد، بسیاری از مردم برای زندگی بیش از حد معیشت وام می‌گیرند. وقتی این اعتبار را قطع می‌کنید، مصرف را کاهش می‌دهید. این کاهش به نوبه‌ی خود اقتصاد امریکا را که به رشد اقتصاد جهانی کمک می‌کند گرفتار رکود می‌سازد. مصرف‌کننده امریکایی نه تنها رشد اقتصاد امریکا که رشد اقتصاد جهانی را استمرار بخشیده است. ثروتمند‌ترین کشور عالم در سطح معیشت زندگی می‌کند و از بقیه‌ی جهان می‌خواهد که ممنونش باشند چرا که امریکا به نیروبخش رشد اقتصاد جهانی بوده است.
بدبینی من دلایل دیگری دارد که به چشم‌اندازهای کوتاه‌مدت اقتصادی در امریکا و اروپا مربوط می‌شود. در سه‌ماهه‌ی دوم سال جاری، رشد در امریکا منفی بود اما صادرات رشد پیدا کرد. اما با رکود اروپا و مشکلات آسیا دشوار بتوان انتظار داشت که خالص رشد صادرات جفظ شود. تقویب ارزش دلارکه ناشی از افزایش اعتماد به امریکا نیست بلکه نشان‌دهنده‌ی کاهش اعتماد در اروپاست وضعیت را وخیم‌تر می‌کند. سقوط قیمت‌های انرژی تاحدودی کمک می‌کند اما این کمک کافی نیست.
هنری پالسون وزیر خزانه‌داری اکنون با طرح نجات جدیدی به میدان آمده است. طرح اولیه ـ خرید هزاران «دارایی مسئله‌دار» (بخوانید وام‌های مشکوک‌الوصول و محصولات پیچیده‌ی مبتنی بر این وام‌ها که وال‌استریت خلق کرد) ـ طراحی بدی داشت و با مشکلاتی مواجه شد. آن‌ها را چه‌طور باید قیمت‌گذاری کرد؟ همان متخصصان وال‌استریت را برای این کار دعوت کنیم که ما را به این رسوایی کشاندند و پیش از این قیمت‌گذاری درستی روی ریسک انجام ندادند؟ این بازی برد و باختی است که همیشه در آن یک طرف برنده می‌شود. نگرانی آن‌جاست که مالیات‌دهندگان در تنگنایی گریزناپذیر رها شوند.
رویکرد انگلیسی که بنظر می‌رسد پالسون از آن پیروی می‌کند بسیار بهتر است. این رویکر مستلزم تزریق سرمایه به بانک‌ها در ازای سهام ممتازی است که در برابر زیان آسیب نبیند و اختیار تبدیل به سهام در مواردی که ظرفیت‌ رشد قیمت وجود دارد. این رویکردی است که من ـ به همراه اغلب اقتصاددانان امریکایی و کسانی که درک درستی از بازار دارند ـ مانند جرج سوروس ـ گفته بودیم امریکا باید بپذیرد.
از شوخی روزگار، پالسون به حرف‌های ما گوش ندارد، اما ظاهراً به گوردون براون گوش داد. بسیاری از مشکلات امروز اقتصاد ما ناشی از الگوهای گمراه‌کننده است. متاسفانه افراد خیلی زیادی الگوهای کاملاً ساده‌شده‌ای در اصول اقتصاد را (که عموماً فرض را بر اطلاعات کامل می‌گذارند) می‌پذیرند و فرض می‌کنند که می‌توانند از آن به عنوان مبنایی برای سیاست اقتصادی بهره ببرند. بسیاری از بانک‌های مرکزی مفهوم هد‌ف‌گذاری تورمی را مورد استفاده قرار می‌دهند که بر اساس آن باید صرفاً بر روی تورم متمرکز شوند و وقتی تورم افزایش می‌یابد نرخ‌های بهره را بالا ببرند. اما من استدلال می‌کنم که بانک‌های مرکزی مسئولیت گسترده‌تری دارند؛ آن‌ها باید ثبات اقتصاد کشور را تامین کنند. در حالی که مقامات پولی در امریکا و جاهای دیگر بر ثبات قیمت‌ها متمرکز می‌شوند، به نظام مالی اجازه می‌دهند مخاطراتی را بپذیرد که کل اقتصاد را به خطر می‌اندازد.
این بحران نقطه عطفی است، نه تنها در اقتصاد که در تفکر ما درباره‌ی اقتصاد. آدام اسمیت، پدر اقتصاد مدرن، معتقد بود که دنبال کردن منفعت شخصی (کسب سود توسط بنگاه‌های رقابتی)، گویی با دستی نامرئی، به رفاه عمومی می‌انجامد. اما بیش از ربع قرن دیده‌ایم که وقتی اطلاعات ناقص است ـ و مشخصه‌ی تمام بازارها به‌خصوص بازارهای مالی اطلاعات ناقص باشد ـ نتایح اسمیت صدق نمی‌کند. زیرا دلیل آن که دست نامرئی دیده نمی‌شود آن است که وجود ندارد. دنبال‌کردن منفعت شخصی در انرون و وردکام به رفاه اجتماعی نیانجامید و دنبال‌کردن دست نامرئی در صنعت مالی اقتصادمان را به لبه‌ی پرتگاه کشاند.
هیچ اقتصاد مدرنی نمی‌تواند بدون آن که دولت نقش مهمی در آن ایفا کند قادر به کار باشد. حتی طرفداران بازار آزاد الان به دولت توجه می‌کنند. اما بهتر نبود که برای جلوگیری از سقوط اقدام می‌شد؟ این نوع تازه‌ای از مشارکت دولتی ـ خصوصی است ـ بخش مالی با سودهایش برنده‌ی بازی است و مردم با زیان‌ها به حال رها می‌شوند. ما به تعادل جدیدی میان بازار و دولت نیاز داریم.
جوزف استیگلیتز
برگردان: پرویز صداقت
[۱] Joseph Stiglitz, Guided by an invisible hand, New Stateman, ۱۶ October ۲۰۰۸.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *